ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

90

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

« تو كيستى و ميراثى كه پدرت براى تو نهاده ، چيست ؟ » پاسخ داد : « من پسر همان سردار يمنى هستم كه تو او را وعدهء يارى دادى و او در انتظار اين وعده آنقدر به درگاه تو ماند تا جان سپرد . وعده‌اى كه به پدر من دادى ، ميراثى است كه ازو به من مىرسد و حق من است و بايد آن را انجام دهى . » خسرو انوشيروان بر حال او دلش بسوخت و گفت : « آخر سرزمين شما از ايران بسيار دور است و خير و بركتى ندارد و راه بدان جا از بيابان‌ها مىگذرد و من نمىخواهم لشكر خود را دچار گمراهى و سرگردانى كنم . » بعد دستور داد كه پولى به سيف بدهند . سيف درهم‌ها را گرفت و بيرون رفت و ميان مردم پاشيد و مردم هم ريختند و همه را جمع كردند . خسرو همين كه از اين ريخت و پاش آگاهى يافت ، سيف را فراخواند و از او پرسيد كه چرا چنين كارى كرده است . سيف جواب داد : « براى اين كه در پى سيم و زر بدين جا نيامده‌ام ، و بدين اميد آمده‌ام كه مردان جنگى در اختيارم بگذارى تا من و ساير مردم يمن را از اين خوارى و سرافكندگى رهائى بخشند . و گرنه در كوه‌هاى يمن كان‌هاى طلا و نقره بسيار است . » خسرو از اين سخن دچار شگفتى شد و گفت : « بيچاره گمان مىبرد كه شهرهاى خود را بهتر از من مىشناسد . » بعد با وزيران خويش دربارهء فرستادن لشكر به يمن مشورت كرد . موبد موبدان گفت :